|
آشنای مهربانم بود و رفت شب تسلی بخش اندوه نگاهم بود و رفت چلچراغی در دل شام سیاهم بود و رفت کاروانی از غزل را پیش رویم می نهاد او تمام هستی من ,تکیه گاهم بود و رفت باز در کار دلم وا مانده ام بی یاد عشق او همیشه چاره ساز اشتباهم بود و رفت رفت و دیدم پشت پایش آتشی بر دل نهاد او به وقت بی کسی تنها پناهم بود و رفت مانده ام با یک سکوت تلخ در راه جنون حاصل تشویش سال و سهم ماهم بود و رفت حال دیگر او که اشعار مرا می خواند ,نیست آشنای مهربان , پایان راهم بود و رفت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:45 توسط آرمینا
|
| ||
| ||