|
سجاده احساس من از این فاصله ی فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم دل من با هم آدمکانی که به دنبال تواند قهر می گردد ومن با خود خود در گیرم دیر سالی است که می خواهم از اینجا بروم ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم مثل این است که من با همه ی هق هق خود روی سجاده تو جا می گیرم ساعت گریه وغم هیچ نمی خوابدومن در الفبای زمان خسته این تقدیرم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:14 توسط آرمینا
|
| ||
|
یک سبد آرزوی کال کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم دور از نـگاه آدمـا هـر دومون عاشق می شـدیم کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا میگرفت گـلای سـرخ دلـمـون کاش بـوی دریـا میگرفـت کاش تو هوای عاشقی لـیلی و مجنون می شدیم باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت بـرامـون از فـرشـته ها امـانـتـی بـال می گـرفت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:11 توسط آرمینا
|
| ||
|
سلام به همه شما بازدید کنندگان عزیز , عید سعید فطر رو به همه شما تبریک میگم طاعات و عبادات همه قبول باشه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:34 توسط آرمینا
|
| ||
|
دل سپرده من زنده بودم اما , انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور وتنها ,تنها بجرم این که او سر سپرده می خواست ,من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری می شد درذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم یک عمر دور وتنها ,تنها بجرم این که او سر سپرده می خواست ,من دل سپرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد ,وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:10 توسط آرمینا
|
| ||
|
انتهای عشق باز هم امشب زیر لب صدایت میکنم اشک میریزم , دو چشمم را فدایت میکنم در نگاه خسته ات, دنبال حرفی تازه ام هر چی می خواهی بگو, من هم دعایت می کنم خسته ای , طاقت نداری , می روی آخر سفر طاقت اشکت ندارم, پس رهایت میکنم رفته ای, من مانده ام در انتهای عشق تو
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:6 توسط آرمینا
|
| ||
|
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
رودها در جاری شدن و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها و در یا ها با موج ها زندگی می کنند و انسانها همه ی انسان ها با عشق فقط با عشق پس بار خدا یا باشد که لباس فاخری نداشته با شم باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم اما نباشد هر گز نباشد که در قلبم عشق نباشد
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ,مستم باز می لرزد, دلم, دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ! های!نپریشی صفای زلفکم را دست! و آبرویم را نریزی دل! لحظه دیدار نزدیک است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:3 توسط آرمینا
|
| ||
| ||